![]() |
![]() |
|
| آرزو نکن که خدا را در جایی جز همه جا بیابی |
|
باز هم مزاحمت شدم دخترک می خواهم بگویمت دوستش داشتم به اندازه ی بی اندازه ها نگو نگفته بودم که به او عادت کرده ام گفتمت دنیایش با دنیای من یکیست نگفتمت؟ گفتمت جداییش را تحمل نتوانم اما او آسان رفت به آسانی له کردن برگ زرد خزان دیده ای زیر پایش وشاید هم سخت نمی دانم نمی خواهم بدانم دانستن برای من نیست می خواهم رها شوم ازاین دنیای.................. وشاید هم رها شده ام وباز هم نمی دانم راستی دخترک به او نگویی که با رفتنش مرا شکست گونه هایم را تر کردو غرورم را له نمی خواهم برنجانمش نمی خواهم بداند ............ بگذریم از همه چیزو همه کس بگذریم گذشتن مال من است همیشه ولی بگویش این رسمش نبود ببخش دخترک زیاد حرف زدم برایت می دانم دیوانه ات کرده ام با حرف هایم وباز هم خودت دخترک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 17:24 توسط نسترن |
|
|
الو سلام منزل خداست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:19 توسط نسترن |
|
|
گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام
با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام
گر به ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین باز هم مشتاق روی دلکش جانا نه ام
از در میخانه ات ای شاهد خوبان مران با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام
پرده بردار از رخ زیبا که مشتاق تو ام آن رخ زیبا ندیده ،واله ودیوانه ام
پادشاه جودی و ما بنده در گاه تو منتظر بر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام
در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی باز هم در جستجوی گوهر دردانه ام
همچون من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن لیک با الطاف غیر از تو، شها! بیگانه ام
چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام ور نه آن گردم که افشان در دل ویرانه ام
انتظارت بیش از حد شد ،تحمل تا به کی؟ آفتا با! بهر دیدار رخت پروانه ام
واله و«شیدا » ومستم لیک ،محتاج توام یک نظر بر من نما، ای عارف فرزانه ام!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:26 توسط نسترن |
|
|
ورسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را از میان دویست سرباز خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:34 توسط نسترن |
|
|
پس این ها همه اسمش زندگی است
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها حتی اگر تعدادشان به دوبرابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد ما زنده ایم چون بیداریم ما زنده ایم چون می خوابیم ورستگارو سعادتمندیم زیرا هنوز بر گستره ی ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند وشقایق ها پیام آوران آیه ها ی سرخ عطر و آتش برگچه های پیاز ترانه های طراوتند وفکر من واقعا فکر کن که چه هولناک می شد اگر از میان آواها بانگ خروس را برمی داشتند وهمین طور ریگ ها وماه ومنظومه ها ما نیز باید دوست بداریم..............آری باید زیرا دوست داشتن خال با روح ماست واقعا حرف دل نسترن بله ماخوشبختیم چون زنده ایم و خدایی داریم به وسعت قلب هایه مهربان پدرا ن و مادرانمان یه خواهش کوچیک دارم حرف هایی رو که اون پایین زدم رو حذف نمیکنم ولی فراموشش کنین میدونین واقعا شرمنده ی خدام چون خیلی چیزارو بهم بخشیده ولی من......... خواستم بگم من تنهام چون خودم تنهایی رو دوست دارم واین تقصیر هیچکس نیست شاید باورتون نشه ولی این اولین باری بود که صدام در اومدو سفره ی دلم و باز کردم ولی حالا پشیمونم پشیمون و....................... یادمون نره باید به زندگی لبخند بزنیم تا بهمون بخنده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:18 توسط نسترن |
|
|
مانند شب تاب ساکت و تنهایی
وخطی از ستاره و پرواز در چشم های توست گفتی:سکوت را نمی توان دید گفتی :سکوت هم شنیدنی ست چشمم به وسعت یلدا سکوت دشت لحظه ها رادیده ست بیا تا حنجره ی روز را در گلوگاه شب بگذاریم با هم حرف بزنیم بیا سکوت هم شکستنی ست.
دو کلام از خودم ( تنهایی تنها ترین واژه ایست که در لغت نامه ی لحظه هایم موجود است.تنها واژه ایست که به چشمانم آشنا می آید .) امروز خیلی دلم گرفته تو این اتاق سوت و کور نشستم و دارم صدای تیک تاک ساعت بالای سرمو گوش میدم یه چیزی درونم داره فریاد میزنه (نسترن فقط خودتی و بس )از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خیلی وقته تو خودم گم شدم .اونایی که دوستشون داشتم و یه جورایی سنگ صبورم بودن خیلی وقته تنهام گذاشتن. شاید به قول خیلی بزرگترا این حرفا به دهن یه دختر هجده ساله که شاید دهنش هنوز بوی شیر میده زیادی باشه.شاید درست نباشه که بگم به بی معرفتیه خیلی ها پی بردم . اونایی که باهام حرف میزنن یا یه جورایی بهم نزدیکن میگن دختر مغروری هستم البته خودمم قبول دارم ولی از حق نگذریم یه خورده احساسم ته این دل وامونده ی من پیدا میشه . امروز هر کاری کردم دو کلام رو یه برگه ی سفید بنویسم نشد که نشد .دلم خیلی پره از این دنیایه پست و تهی از آدمای دورو برم الان که دارم مینویسم گونه هام خیسه حالا دیگه کاملا به این نتیجه رسیدم که جز خدا هیچ کس و ندارم .شاید زیادی دارم تند میره شاید اون چیزایی که تو دلم میگذره رو نباید جایی جار بزنم . ولی من که یه عمره سنگ صبور بودم حالا هیچ کس و ندارم تا دو کلام باهاش حرف بزنم بزار بی خیال این دنیا بشم و بگم بابا منم درد دارم منم تنهام . این نسترنی که سنگ صبور خیلی هاتون بوده حالا خودش پر شده .نمیگم چیزی کم دارم نمیگم دردم درد نونه نه دردم درده بی کسیه این روزا بابام که تنها پناهم بوده انقدر سرش شلوغه که نمی تونم دو کلام باهاش حرف بزنم مامان سرش شلوغه من موندم و خودم حتی خاله هم دیگه نیست تا باهاش حرف بزنم و........................... اصلا به درک نسترنم تنها باشه مگه چی از دنیا کم میشه خدایا خودتو عشقه و صفاتو بازم شکرت که خودت بالایه سرمی نسترنی که تا حالا صداش درنیومده بود حالا کاسه ی صبرش لبریز شده نمیدونم شاید فردا نظرم نسبت به این دنیایه کوفتی عوض شه خدا رو چه دیدی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 18:51 توسط نسترن |
|
|
سلام................
بعد از یک ماه و اندی دارم تو این کلبه ی تنهاییم نفس میکشم دوست دارم به خودم بگم "عمیق تر نفس بکش لعنتی بلا زده چقدر نوار قلب تو شبیه خط ممتده" چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود.به تنگی تنگ بلوری که یه ماهی قرمز توش اسیره.دوست دارم به اندازه ی روزایی که ننوشتم ورق های سفید و خط خطی کنم تا یه چرت و پرت هایی تو قالب دلنوشته رو رو صفحه ی سیاه این وب تایپ کنم دلم واسه دوستام تنگ شده بود به تنگی طناب داری که جلوی نفس کشیدن یه آدم شاید بی گناه رو میگیره .شاید حرف هایی که می خوام بزنم شبیه حرفهای دیوونه یتو کتاب زنده به گور صادق باشه پس بهتره نزنم چون آخرش مجبور میشم بگم "من از خودم واز همه ی خواننده های این مزخرفات بیزارم"اما این طور نیست اووووووووووووووووووووووووه چقدر چرت گفتم همه اش اثرات کنکوره زهر ماریه مخلص کلام اینکه یا نور عشق هرجا که قدم گذارد زیرو رو میکند آن چنان که با یک تجلی بر کوه آن را به رقص آورد اکنون که به حکم وهو معکم اینما کنتم معشوق همه جا هست وبه هر دلی قدم مینهد سخت تر از آن کوه سنگی نباشیم نباشیم که جسم خاک ازعشق بر افلاک شد کوه در رقص آمدو چالاک شد ودو کلام حرف حساب به غبار خاک پای تو ای عزیز ترین که بی تو در صحرای دنیا سر گردانیم گر نیایی حقیر میمیرم
(رقص کوه مثنوی درمانی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:26 توسط نسترن |
|
|
سلام
اولاخواستم به دوست عزیزم نداتسلیت بگم امیدوارم روح پاک پدربزرگش موردرحمت خداوندمتعال قراربگیره. وبعدبایدبگم باتوجه به فرارسیدن امتحانات پایان ترم ونزدیکی کنکورفعلاازاپ کردن معذورم. بنده رفتم (یه مدتی)بایدازدوستان عزیزم که اسم قشنگ خودشون ووبشون در لیست پیوندهای وبم مشهوده تشکرکنم تواین مدت تنهام نذاشتین اگرجملات توهین امیزی توکامنتهاباعث آزارتون شدمن به عنوان مدیروب ازتک تکتون عذرمیخوام. دعاکنیدکنکورقبول شم دلتون پاکه خدادلهای پاک رودوست داره وبی جواب نمیذاره اگه میشه لطف کنین واسه قبولیم یه صلوات بفرستین فعلاخداحافظ تایه سلام دیگه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:42 توسط نسترن |
|
|
1-واین است((زندگی)):((شب))چونان غمنامه ای ان رابرصفحه ی سرنوشت به نمایش میگذارد ((روز))ان راهمچون سرودی سرمیدهد وسرانجام((ابدیت))چونان جواهری نگاه میداردش. 2-درارامش باانگشتان لطیف خود به شیشه پنجره هامیکوبم که صدای ان ترنمی است که فقط جان های لطیف ان رامیشنوند 3-ای خدای من ای ارزوی من وانجام من -من دیروزتوام وتوامروزمنی. من ریشه ی تودرزمین وتوگل من دراسمانی. ومادرنگاه گرم خورشیدرشدخواهیم کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط نسترن |
|
|
((خانه ی دوست کجاست؟))درفلق بودکه پرسیدسوار آسمان مکثی کرد رهگذرشاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن هابخشید وبه انگشت نشان دادسپیداری وگفت: ((نرسیده به درخت کوچه باغی است که ازخواب خداسبزتراست ودرآن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است می روی تاته آن کوچه که ازپشت بلوغ سربه بدر می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دوقدم مانده به گل پای فواره ی جاویداساطیرزمین می مانی وتوراترسی شفاف فرامی گیرد درصمیمت سیال فضاخش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته ازکاج بلندی بالا جوجه برداردازلانه ی نور وازاومی پرسی خانه دوست کجاست)) |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:49 توسط نسترن |
|
|
چه می گویی سهراب؟
واژه ای درقفس است ؟ این منم که درقفس واژه ای به نام تنهایی اسیرم. منم که تنهایی ام رنگ تیره ی شب به خودگرفته به دورازستاره. وساحل پرغروب قلبم زیرضربات امواج دریای خروشان این واژه شکسته است. تمام شعرهایم رابه سلطه گرفته است.وحتی نفیربی صدای مراکه درگلومانده است نمی شنود. وای خدای من این قفس هرلحظه تنگ ترمی شود.نفسم به شمارش افتاده است. دوست میدارم که درهای این قفس لحظه ای گشوده شودومن دراسمان تمام واژه ها پروازکنم.گرچه میدانم ومیدانم که بازهم تمام ان واژه هامرارهامیکنند.واین همان واژه ی تنهایی است که بازهم مرادراغوش میکشدونمی دانم ایادرست میگویم ولی میگویم که تنهایی به خاطرباوفایی هایت دوستت دارم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:11 توسط نسترن |
|
|
تو به من خندیدی
و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم. باغبان ازپی من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك وتو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد ازارم ومن انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...؟!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:49 توسط نسترن |
|
|
تو چه ساده ای و من ، چه سخت / تو پرنده ای و من ، درخت./ آسمان همیشه مال توست / ابر، زیر بال توست / من ، ولی همیشه گیر کرده ام. / تو به موقع می رسی و من، / سال هاست دیر کرده ام. / خوش به حال تو که می پری! / راستی چرا / دوست قدیمی ات _ درخت را _ / با خودت نمی بری؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:34 توسط نسترن |
|
|
اشعارزیباوحریرگونه ای که می خوانیدازشاعری شخیص وعزیزاست که ازضمیرپاکش حرفهایی می تراودکه درجان ودل هرانسانی رسوخ می کندوهمچوطلسمی هرانسانی رابه جادوی عشق دچارمی کند .باشدکه شاهدخواندن ناگفته های بیشتری ازاین بزرگ باشیم تاجوابی باشد دربرابراشعاربندتنبانی ازکسانی که لقب شاعربه خودمی دهنداما...... دل یاریمان گرنکندحال خراب است جاه ودل ودیده همگی غفلت وخواب است همراهی ماگرنکندیارجفاکار سودای دل ماهمگی نقش برآب است ماسربه بیابان ننهیم ازغم وهجران آن راکه بدیدیم همه ازدورسراب است تقدیرهمین بودکه اینگونه بسازیم جزاین چه بگویم که همه خواب وخیال است درعاقبت کاربه سرانجام بیندیش منزل نرودبارکج ازکرده که خام است گرطالب آنی که رسی ساحل ایمن امیدبدوبندکه چون موج سواراست چون ذکرالهی کنی ارام شوددل ارامش روح ودل وجان دریدان است سیناتومکن پیروی ازنفس هوس ران دل رابه چه خوش کرده ای ؟انجاکه حرام است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:2 توسط نسترن |
|
|
یک مدتی نیستم به همین خاطرسال جدیدرو پیشا پیش به همه ی دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم امیدوارم سال خوبی رو پیش رو داشته باشین بهترین ها رو براتون آرزو میکنم فراموشم نکنین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:19 توسط نسترن |
|
|
خطاب به بعضی ها: این جا وبلاگه نه میدون جنگ هر اندازه بنده اغماض میکنم وحرفی نمیزنم بی نزاکتی وآتش مزاج بودن بعضی ها بیش تر میشه و هر روز بیشتر وفرا تر با تعریض سخن میگن اگر وبلاگ من مشکلی داره وبا دیدنش تفکراتتون متشنج میشه می تونین دیگه زحمت نکشین و پا در این مکان نزارین نکنه من دعوت نامه برای کسی فرستادم و خبر ندارم؟ البته سوای از دوستانم که لطف میکنن ومحترمانه انتقاد ها و پیشنهاد هاشون رو ارائه میدن بعضی ها متوجه شدن؟ (رضا۱)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:42 توسط نسترن |
|
|
یک شب بیا با من ببین تنهایی ام را
در کوچه های بسته ره پیمایی ام را در گوش من پیچیده آواز چکاوک بگذار تا افزون کنم شیدایی ام را صد بار من گفتم تو را طاقت ندارم تا سر بگیرم قصه های واهی ام را ار قایل دل های زار و خسته اینک خنجرفرو کن این دل هر جایی ام را آوازه ی رسوایی ام پیچیده در شهر تا شیخ خود بین بنگرد رسوایی ام را آری نگارم دوست می دارم بخوانی زان شعر های ساده ی رو یایی ام را فریاد من زخمی بود هر لحظه بشنو موسیقی زیبای شعر آرایی ام را (علی شفایی) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 10:59 توسط نسترن |
|
|
محتویات این پست به خاطر در خواست خاله ی عزیزم حذف شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:38 توسط نسترن |
|
|
می خواهم بگویمت همه ی گفتنی ها و حتی نا گفتنی ها لرزش اشک ها روی گونه های همیشه تر هنگامه ی خداحافظی دوری از چشمان غبار گرفته ی کسی که دوست ها میداریش شنیدن دوستت دارم ها و گفتن دوستت ندارم ها صدای خورد شدن قلب کوچک کودکی یتیم که حتی لحظه ای دستان گرم پدر را لمسیدن نمی تواند چشمان منتظر مادری که روز ها کوچه پس کوچه های دلش را آبپاشی میکندو شب ها برای قلب بی قرارش بارها جمله ی یکی بود یکی نبودرا تکرار میکندتا شاید قلبش درک کند نبودن ها را چه تلخ است واژه ی نبودن شیرین است در کنار کسی که دوستش میداری بنشینی و طلوع ها و غروب ها را یکی پس از دیگری بشماری بی آنکه بدانی از این لحظه ها فقط غروب هایش می ماند و بس دوست میدارم گذشتن از نگاه های خاکستری را ورسیدن به جایی که لحظه های تلخ جدایی را نمی شناسد همان جایی که وقتی می گویی دوستت دارم صدایت در لابه لای کوه های استوارش بارها منعکس می شود دوستت دارم دوستت دارم اما این جا صدایم در گلو خشکیده حتی اشک هم یاریم نمی کند بغض هم چه کاری دارم جز نشتن در کنار پنجره ی تنهایی و در دست گرفتن دفتر خاطرات و ورق زدن لحظه هایی که گذشتن و هر کدام با خودشان عزیزانم را سوغات بردند باز هم مثل همیشه دلم از تو از بی وفایی ها از بودن های مثل نبودن ها از دوست داشتن ها ی همچو دوست نداشتن ها از دور شدن شانه هایی که تکیه گاهم بود درزمان بی کسی وریختن اشک هایی که دیگر حتی قطره ای نمی بارد گرفته است دلم را میگویم همانی که هر لحظه قصد تپیدن دارد و بی ریا بگویم هنوز هم هر ثانیه هزاران بار می تپد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17:52 توسط نسترن |
|
|
تو با من خنده هایت مال مردم نگاه آشنایت مال مردم هوس هایت در آغوش رفیقان غمت با من وفایت مال مردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:38 توسط نسترن |
|
|
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 11:27 توسط نسترن |
|
|
اربعین حسینی را به شما دوستان عزیزم تسلیت عرض میکنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:43 توسط نسترن |
|
|
خواهش میکنم اگر کامنت میزارین انقدر مردونگی داشته باشین که وب سایتتون روهم بزارین تا جوابتون رو بگیرین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:1 توسط نسترن |
|
|
تحمل کردن زیباست
اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای * دوستت دارم شعر از شاهین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:37 توسط نسترن |
|
|
دير زمانيست كه خود را از نگاهت دور ميبينم بارها خواستم يك ره به كنارت بيايم وتو را درآغوش بگيرم تا شايد لطافت وجودت را حس كنم شايد قلب ناآرامم آرامشي دوباره بگيردو اين ابليس تنهايي كه روي طاقچه ي اتاقك قلبم لانه كرده وچون شرنگ قلبم را درون مشت هايش گرفته وميفشارد لحظه اي رهايم كند چرا نميايي تا با او بجنگي مگر نگفتي دوستم داري بيا و حجاب عشق را از جلوي ديدگانم كنار بزن ميخواهم عاشقت شوم مثل همان روزها كه اشتياق ديدارت تپش هاي قلبم را مي افزود همان هنگام كه من بودم و تو وستاره هايي كه برايمان چشمك ميزدند وقتي به رويت لبخند ميزدم لبخندها بود كه بر سر رويم مي ريختي در كنار لطافت مخملين شب گرماي وجودت را در كنارم حس ميكردم چه قدر خوب بود وقتي معني سرما را نميفهميدم ساقيا چرا شراب عشق درون ظرف قلبم نميريزي تا شايد مست شوم ومحوعشقت انگاه بي وفايي ها را در تا رو پود وجودم حس نكنم خدا يا من شكسته ترينم و هنوزعاشق ترين دوستتت ميدارم اي اهوراي عشقم اي ناب ترين واژه ي عشق عاشق ترين معشوق زيباترين يار برايم لالايي بخوان تاشايد لحظه اي خواب بر ديدگانم بنشيند انگاه درون خوابم بيا وپاسخ اين سوال هاي بيجوابم را بده ميدانم با خود مي گويي چقدر بي رحم است ميگويي اين سالها تنهايش نگذاشتم ولي حالا چقدر بيرحمانه واژه ها را در كنار هم قرار مي دهم به خودت قسم ميدانم بي وفا تر از من بر روي زمينت نيست ميدانم چقدر پستم ولي بايد بگويم ديوانه ات هستم گناه كارم بنده ي حقيرم سستم ولي هنوز تو تنهاترين مونس تنهايي هام هستي نامت مرا تا عرش به پرواز در مي اورد دوستت دارم به وسعت نگاه هاي مهربانت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:2 توسط نسترن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نسترن
متولد 4/8/1368 گاهی اوقات یه چیزایی رو تو قالب دلنوشته یا بهتره بگم دردودل تو این کاغذ پاره ی دوست داشتنی که بعد از خدا همدم تنهایی هام هست تایپ می کنم. چیزی از خودم نمی گم چون چیزی ندارم که بگم .بهتره تا همین حد گمنام بمونم .فقط می گم عاشق اشکم و گریه و تنهایی . راستی آهنگ وبم رو هم گوش بدین خیلی قشنگه . |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|